تبليغاتX
شاپرک
سلام میدونی چی شد اینو گذاشتم ؟ چون شبیه مخ منه وقتی که میخواد بنویسه ولی واژه ها مثل مورچه فرار میکنن و من حیرون حرکت اونا شدم
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 10:31  توسط منتظر  | 

واژه های دلتنگی که با صدای گیتار اشک بر چهره می افکند ... افسوس که اگر بر زبان جاری شوند از زندگی ناامید میشوم
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 10:16  توسط منتظر 

 اینم یه گل کوچولو برای شهره عزیزم
+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 21:18  توسط منتظر 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:54  توسط منتظر  | 

نگاه کن زبانم غزل شده است

شعرهای سپیدم بدل شده است

خستگی باران در واژه ای آزاد

از هوای دلم خبر شده است

می وزد باد می کند شادان

لبم را وقتی که بدل شده است

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:54  توسط منتظر  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:41  توسط منتظر  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:38  توسط منتظر  | 

با سلام از همه دوستان معذرت خواهی می کنم یه چند وقتی نتوستم به روز بشم و از این به بعد می خوام یه تصمیم جدی بگیرم که هر چند روز یه بار بیم رو سایت .

مطمئن باشین این قول شکلاتی رو عملی می کنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:27  توسط منتظر  | 

قواره های چادر ابری را

از برای آسمان متر می کنم

و بزاز را سوار بر رنگین کمان

می نهم تا باران چشمانت

اندازه شود

چگونه لبانم بر سکوت دوخته شوند

که یارای گفتنم نباشد

مرا در چاله های پای چشمانت

گود کن

تا با اشک هر روز

خاک من شسته شود

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 17:18  توسط منتظر  | 

ای که به دستانت زنجیر خمیده

ای که چشمانت را غبار غم  رسیده

بابا کردنت بوی خدا می داد

بر لبانت بهانه عرش دویده

چادر مشکی تحمل دل رنجیده ات نداشت

تن کبودت عاشقانه صدای خاک شنیده

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 19:39  توسط منتظر  | 

حضور پربهای خورشید در آغوش مهتاب خاموش

تن پوسیده زمین را به لرزه افکند .......... و روح سبز سرزمین فدک با نام

سفینه: النجاح بوسه ای از وجود کبودت گرفت      

 و دنیا بی نور شد

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 19:29  توسط منتظر  | 

وجود پرغصه مهتاب در آسمان آبی که حتی ابر لیاقت وجود ندارد

بر کدامین حوض بی آب سایه انداخته کین چنین خورشید او را به سخره می گیرد     .

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 20:16  توسط منتظر  | 

پرنده بی پناهمن در این سرما

به پرنده ای فکر می کنم        که آشیانش سقف ندارد                                      و جوجه ای که هنوز سهم کرمش را نخورده روی درختی که کف دستش نوشته :  هر آن تیشه  ریشه وجودش را ذبح خواهد کرد... 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 19:42  توسط منتظر  | 

راهی تا خدا
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 19:29  توسط منتظر  | 

چهره ام را فراموش کرده ام

در میان گیسوانم گم شده برق امید و زمین خیس نقش میگیرد از وجودم

قطره هایی پر از حرف تابلویی پر از نم است در میان جای پاها

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 10:22  توسط منتظر  | 

سرود ناهماهنگ باد را  در تپش خاک با اشک می نوازم

چه تهی ست دستان ابر کبود      و من خود ابری می شوم : غمگین ٬ مرطوب

 آسمان رویا سبز نخواهد بود   در انحنای خستگی دست ها 

و دیگر چشم ها خیره به آسمان خیس نمی شوند

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 22:8  توسط منتظر  | 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 22:22  توسط منتظر 

ای آبی ترین

نگار من           ای شعر

رازگونه ببار     بر دستانم

که سخت است

طاقت این همه فن    در خشکی علوم

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 22:1  توسط منتظر  | 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 21:50  توسط منتظر 

 
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 21:23  توسط منتظر